![]() |
![]() |
|
| اینجا سرزمین عاشقان است... چه خوب است با وضو وارد شویم... |
|
با سلام به خوانندگان این وبلاگ این پایگاه در هفته بسیج که از دوشنبه ۳۰آبان شروع میشه و تا یک شنبه ۶ آذر ادامه داره برنامه های جالبی انجام میده از جمله جشن هفته بسیج که روز شنبه ۵ آذر ساعت ۱۵ با نشست سیاسی شروع میشه و تا ساعت ۱۷ ادامه داره
مقام معظم رهبری در مورد بسیج می فرماید : دشمن در برهه ای از تبلیغات جهانی خودرا بر بسیج متمرکز کرده و آن را بمباران تبلیغاتی کرده تا آن را از چشم مردم بیندازد اما بسیج به یک هویت درخشنده و مظهر عزم و اراده تبدیل شده امام خمینی ( ره ) می فرمایند : بسیج شجره طیبه و درخت تناور و ژر ثمری است که شکوفه های آن بوی بهار و صل و طراوت تعیین و حدیث عشق می دهد . بسیج خواهران پایگاه شهید بهشتی هفته بسیج رو به همه بسیجیان و آحاد مردم تبریک می گه انشاء الله در سایه آقامون امام زمان بتونیم گام های استواری برداریم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 15:14 توسط بسیجی |
|
|
« بسم رب الشهداء و الصدیقین » «شهید نسرین افضل» متولد: 1338 – شیراز شهادت: 10/4/61 - مهاباد آغاز راه: وی از همان دوران کودکی اهل نجابت و حیا و انجام فرایض (نماز و روزه) بود. در دوران دبیرستان، اعتراضات خردمندانهاش عزیمت به کردستان: در آغاز سال 1360 با آگاهی از فقر فرهنگی شدید کردستان، با مشورت با علمای شهر و برادرش احمد افضل، تعدادی از خواهران شهادت برادر: شهریور سال 60 با شنیدن خبر شهادت برادرش به شیراز میرود و مدت کوتاهی را برای آرامش مادر سپری کرده و اینبار ازدواج: در نخستین روزهای بهار سال 1360 با یکی از مجاهدین مومن که پاسدار بوده است ازدواج می کند. شهیده افضل به برگزاری مجالس ذکر و دعا اهتمام داشت و پیوسته دعای حضرت امیر (علیه السلام) را بر لب زمزمه می کرد: « الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب » شهادت:
در آخرین شب فروزندگی اش در حالی که در تب می سوخت همسرش را راضی می کند تا او را به مجلس دعای توسل برساند. به گواه دوستانش، آن شب مثل همیشه بشدت منقلب بود. پس از مراسم دعا، همه سوار اتومبیل میشوند. شهید افضل، یکی از خواهران
شهید نسرین افضل متولد 1338 در شیراز، خواهری جهادگر و سپاهی بود که قبل و بعد از شهادت برادرش، چنان پیرو مخلصی برای خط سرخ شهادت بود که در خانواده و بین نزدیکان نمونه و الگویی شده بود. وصیت نامه :
از شهيد مهدي رجب بيگي وصيت نامه اي بر جاي نمانده است ، اما دست نوشته هایش بهتر از هر وصيتنامه اي گوياي راه خونبار و خصايص اخلاقي و انساني اوست . شعر زير سروده اي از شهید است: خون شدم دلم خدايا ، رحمي نما به حالم // از دوري رفيقان آشفته شد خيالم قسمتی از خون نامه شهید مهدی رجب بیگی رزمنده جهادگر و دانشجوی مسلمان پیرو خط امام: شهادت در راه خدا برای من از عسل شیرین تر است. خدایا! تو بنگر که چگونه فرزندان ابراهیم، اسماعیل وار به قربانگاه ابتلا می شتابند و پیروزمندانه جان می سپارند. خدایا! به ابرها بگو بگریند، به کوه ها بگو بشکافند، به دریاها بگو بخروشند، به توفان ها بگو بشتابند، به رودها بگو بنالند، به چشمه ها بگو بجوشند، به آسمان ها بگو ببارند و به کائنات بگو اشک بریزند! خدایا! چه رنج بزرگی است! از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از سوی دیگر، باید شهید شویم تا آینده بماند! عجب دردی ! کاش راهی بود تا امروز شهید شویم و فردا باز زنده گردیم تا دوباره شهید شویم . آری، یاران همه به سوی مرگ رفته اند در حالی که نگران «فردا «بودند. ما از نبودن یارانمان رنج نمی بریم؛ بلکه از بودن خویش در رنجیم ! ... ما می دانیم که آنها زنده اند و ما مرده ایم
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 18:11 توسط بسیجی |
|
|
(بسم الله الرحمن الرحیم)
خدا خالق عشق... محمد گل عشق... علی مظهر عشق... زهرا وجود عشق... حسن نماد عشق... حسین سالار عشق... عباس ساقی عشق... زینب شاهد عشق... سجاد راوی عشق... باقر کلام عشق... صادق احیای عشق... کاظم صابر عشق... رضا ضامن عشق... تقی جمال عشق... نقی پاکی عشق... حسن بقای عشق... مهدی قیام عشق... خمینی خود عشق... خامنه ای عشق عشق عشق...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 23:38 توسط بسیجی |
|
|
آهــن آب دیــده را زنـگ عـوض نمی کـند
چـهـره انـقــلاب را جنـگ عـوض نمی کـند به خیل دشمنان بگو، به کوری دو چشمتان مطــیع امـر رهبری رنـگ عوض نمی کـند
پـرسیـد ز مـن رفـیـق بـا تـجـربـه ای |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 1:44 توسط بسیجی |
|
![]() یا رب از دلهای ما نور ولایت را مگیر
این تجمع این توسل این عنایت را مگیر هسـتی ما بستگی دارد به نـور اهـل بیت هرچه می خواهی بگیر اما ولایت را نگیر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 1:40 توسط بسیجی |
|
شهيد حاج محمّد ابراهيم همّت فرمود و چه زيبا فرمود: «براي اينكه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما بشه بايد اخلاص داشته باشيم و براي اينكه ما اخلاص داشته باشيم سرمايه ميخواد كه از همهچيزمون بگذريم و براي اينكه از همهچيزمون بگذريم بايد شبانهروز دلمون و وجودمون و همهچيزمون با خدا باشه. اينقدر پاك باشيم كه خدا كلّاً ازمون راضي باشه؛ قدم برميداريم براي رضاي خدا، قلم برميداريم روي كاغذ براي رضاي خدا، حرف ميزنيم براي رضاي خدا، شعار ميديم براي رضاي خدا، ميجنگيم براي رضاي خدا، همهچي همهچي همهچي خاصّ خدا باشه كه اگر شد پيروزي درشه. چه بكشيم چه كشته بشيم اگر اينچنين بشيم پيروزيم و هيچ ناراحتي نداريم و شكست معنا نداره برامون. چه بكشيم چه كشته بشيم پيروزيم اگر اين چنين بشيم.» ...و اينچنين شد كه خداوند شربت شهادت را به او نوشاند... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:23 توسط بسیجی |
|
|
این هم یک خاطره از دوستی عزیز و آسمانی و همسنگری عارف تقدیم به عاشقان راه ایثار و شهادت: او طلبه امام زمان بود اما با روحیاتی متفاوت، اهل زهد و تقوا و عاشق عبادت. اکثر اوقات در حجره و مدرسه بود مشغول مطالعه و تفکر و سیر آفاق و انفس... معتقد بود طلبه ای که نماز شب نخواند نمی تواند ادعا کند سرباز امام زمان است، به پدر و مادرش شدیداً احترام می گذاشت و اطاعت در روح آرامش موج می زد... گاهی که به درخواست پدر و مادر شب را در منزل می ماند. هنگام خواب مادر برایش رختخواب گرم می انداخت، برای حفظ ظاهر روی رختخواب می خوابید، وقتی از خوابیدن پدر و مادر اطمینان حاصل می کرد، رختخواب گرم را جمع می کرد و تنها روی فرش می خوابید... پدرش نقل می کرد: شبها می دیدم محسن رختخوابش را جمع کرده و بر زمین خوابیده، یکبار از او پرسیدم، محسن جان چرا بر زمین می خوابی؟ با حالتی که گویای عدم تمایل بود، از سر احترام پاسخ داد: می ترسم گرمی و نرمی رختخواب، خوابم را سنگین کرده و مانع شود به راحتی برای ادای نماز شب از جای برخیزم. او کسی نبود مگر، طلبه عارف، بسیجی شهید محسن صاحب الزمانی روحش شاد و یادش گرامی باد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:18 توسط بسیجی |
|
|
و اینک می خواهم زبانحال مردانی را برایتان بنگارم که اگر چه به ظاهر از قافلۀ عاشقان و آن دلیر مردان بی ادعا جامانده اند اما نه از دست رفته اند که با دردهایی از جنس همان روزها مانده اند، و فریادشان ندای حقیقت شهدا و ایثار ایثارگران در آن شب و روزها است و سکوتشان گواه مظلومیت و غربت شهدا... و از آنسوی بسیاری را در روزگار خویش می بینیم که اگر چه روزگارانی را با آن مردان بی ادعا بوده اند و شانه به شانه شان می رزمیدند و درد کشیده و زخم خوردۀ آن دورانند اما بعد از جنگ چنان استحاله شدند و غرق در دنیای زیبنده و فریبنده، که گویا خودشان هم آن روزها را از یاد برده اند. مردانی که در صحنۀ جهاد اصغر خوش درخشیدند اما در جهاد اکبر پاهاشان لغزیده و در گرداب های نفس سرکش و مرداب های دنیاپرستی و هوی غرق شده و یا گرفتار آمده اند. همان ها که در جهاد اصغر، درون سنگرهای نمناک و سرد و در زیر آتش و دود و میدان های ترس و اضطراب، اهل ذکر و دعا و نماز شب بودند و خود را در بالاترین جهادها احساس می کردند گو اینکه دیگر بالاتر از این میدان، میدانی نیست. اما چنان خویش و راه مقدسشان را از یاد برده اند که در خانه های گرم و نرم، آسمان امن و امان و آرامش و آسایش کاذبشان دیگر خبری از ذکر و دعا و مناجات نیمه شب و رحم و انصاف به دیگران نیست. به اطرافت نگاه کن، از آنهایی می گویم که هر یک گونه ای شدند: - یا چنان استحاله شدند که از آن روزهای سراسر افتخارشان گریزانند و خجالت می کشند، بگویند که ما هم روزگاری با شهدا زیستیم و چنان کردیم که اعتقادمان می گفت... - یا چنان غرق در دنیا شده اند که هر کجا صحبت از آن روزها می شود، با افسوس می گویند: که افسوس و صد افسوس، چند صباحی از عمرمان را در آن میدان به هدر دادیم... - یا آنگونه فریفته و دلباختۀ نفس شان شده اند که نشانه های ایثارگری شان را بدست گرفته و اهرمی ساخته اند برای ساختن دنیاشان، و یادشان رفته است که برای چه رفتند و ایثارشان نشان از کدام اعتقادشان است... و باید گفت صد افسوس که چه ارزان فروشانی اند این گروه، گویا یادشان رفته که آن روزها و نشان های ایثار و مردانگی شان را با چه قیمت گرانی خریده و چه بهای سنگینی پای آن داده اند... و بگذریم که ناله و درد بسیار است و گوش شنوا اندک. اما زبانحال دردمندانی که درد کشیدۀ جنگند، زخم خورده گانی ساکت اما درد آهنگند، صادقان راه و بدور از ریا و رنگند و همه جا برای خدمت به خدا و خلق گوش بزنگند: "خسته و سرخورده، چون پرنده ای که هنگام پریدن نگاهش به آن دور دورها بود واُفقی به بلندای سقف آسمان را می دید. اما اکنون با بال و پری زخمی، خونین و مالین، گوشه ای از این قفس خاکی افتاده و پر و بال زنان به شوق پریدن، نگاه های پر ترحم و گاهی سخره آمیز دیگر پرنده ها که یا تسلیم شده و یا به همین قفس دل خوش کرده اند را نظاره گر است. و این پرنده، اگرچه به ظاهر، حالی اینچنین غمگین و اسف بار دارد، اما تا نفسی دارد و جانی، امیدوار است؛ اگرچه از خویش و سرمایۀ ناچیزش نا امید است، اما به گنجینه و خرائن بی انتهای حضرت آفریدگار و لطف مستدام او امیدوار است. نگاهش نه به خویش است که فانی است که امیدش تمام و کمال به جهان آفرین باقی است... شاید نتوان با بال و پر شکسته و خونین به ظاهر پرواز کرد، اما نمونه های بسیاری در تاریخ دیده ام که بی دست و پا پریدن تا بیکران آسمان ها را تجربه کرده اند. جعفر طیار در حالیکه دو دستش را در دفاع از کیان اسلام از دست داد، چنان پروازی کرد که تا آنروز چون او نپریده بودند، و خدا دو بال در بهشت به او خواهد بخشید که همۀ شهدا به حال او غبطه خواهند خورد؛ و اینان نیز اگرچه بال و پری بشکسته و خونین دارند، اما روزی خواهند پرید، زیرا معتقدند برای پریدن نیازی به بال نیست، و به قول سید شهیدان اهل قلم شهید سید مرتضی آوینی: "برای پرواز نیازی به بال ندارم و با همین چکمه های کهنه می پرم." و من نیز جامانده ای منتظرم، شاید امروز نتوانم بگویم، چگونه خواهم پرید اما احساس و اعتقادمان مرا می گوید؛ که روزی خواهم پرید... آری خواهم پرید. التماس دعا... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:15 توسط بسیجی |
|
|
اینجا که دارد جلوه ی شهیدان باشد دو کوهه قبله گاه ایمان اینجا تجلی گاه عاشقانـسـت یاد آور دوران همرهانست اینجا نگاهش بوی یار دارد هر سوز و آهش بوی یار دارد اینجا که عطر کربلا بیاید دل زائر شش گوشه مینماید اینجا بود هر لحظه اش حسینی بوی شهیدان آید و خمینی هر عکسشان دلی از ما تکان داد آن روزها در ذهن ما تکان داد اینجا شهیدان جلوه می نمایند از ما رفیقان شکوه می نمایند امشب بیا رزمنده ی قدیمی جا مانده ی قافله ی صمیمی یادی کنیم ازعاشقا ن مهدی(عج) پرسیم ازآنها ما نشان مهدی(عج) یاد همه رزمنده های زهرا(س) تنهای افتاده به خاک صحرا یادش بخیر نیمه شب دو کوهه فریاد زینب زینب دو کوهه هر کس که از خود دور شد فدا شد فانی شد اول بعد مبتلا شد هرکس برای وصل بی امان بود بالای نعشش صاحب الزمان(عج) بود در ظاهر آنها کربلا ندیدند در اصل بر ارباب خود رسیدند یاران بی مهر ووفا کجایید یادی ز ما جا مانده ها نمایید آن روزهای بی ریا کجا رفت سرمایه ی دیرین ما کجا رفت آن سوز و صوت دلنشین یاران سربندها،روی جبین یاران آن روزها دیگر ز یاد رفته اندوختیم هر آنچه به باد رفته حالا کجایید شهر ما ببینید بر خونتان ستم روا ببینید هر شهر ما رنگی دگر گرفته سرخی خون را رنگ زر گرفته بی بندوباری ها ز حد فزون است مولای ما قلبش هنوز خون است آزادی امروز پشت دین شکسته بر سینه ی مجروح دین نشسته
ما خون دلها از زمانه خوردیم جای غذا اشک شبانه خوردیم خواص اندکی است پشت رهبر شد جلوه گر دوران سخت حیدر
خانه نشین،ما شیعه ی تو هستیم در انتظار مهدی تو هستیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 4:14 توسط بسیجی |
|
زمان به نام شهيدان ما رقم خوردست دريغ ، کز صفشان ، نام ما قلم خوردست گزافه نيست بگوييم در غم آنان که آسمان و زمين نظمشان بهم خوردست نمرده اند پدر ! جامه سياه مپوش خدا به جان شهيدان ما قسم خورده است
حسين شکربيگي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 4:4 توسط بسیجی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام علیکم
با عرض خسته نباشید و خوش آمد گویی به عزیزانی که از وبلاگ ما دیدن میکنن... حضور شما رهروان راه شهدا در این وبلاگ باعث افتخار ماست... این وبلاگ نوشته ای از درون صندوقچه ی قلب بسیجی هاست و ما آن را تقدیم میکنیم به ارواح طیبه ی شهدای عزیزمان... سخنی از شهدا: خواهرم سرخی خونم را به سیاهی چادرت امانت دادم نظراتتون رو در مورد برنامه هایی که به نظرتون میشه بچه های بسیجی روش کار کنن بگید ... التماس دعا... خدانگهدار... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1390 مرداد 1390 اسفند 1388 بهمن 1388 شهریور 1388 |
| پیوندها |
|
بسیجی |
|
RSS
|